تبليغاتX
پسران بد قم

 

... همین خون خاکی، شد خونِ خدا؛ موج برداشت، شکفت، بالید و بلند شد. آسمان آمد، به تماشای زمین. و کائنات غرق شد: غرق در حیثیّت خون!
پیش از این، محراب پدر، قتلگاه بود! و اکنون، قتلگاهِ پسر، محراب!






هلال زینب برملا ، روی نیزه شده

او آمده از کربلا ، شمس کوفه شده

قاری فاطمه ، می کند زمزمه، می کند زمزمه

انا عطشان حسین ، انا عطشان حسین ، انا عطشان حسین

بنگر برادر بعد تو ، قامتم خم شده

مویم سپید ، رنگم پرید ، طاقتم کم شده

قاری فاطمه ،می کند زمزمه، می کند زمزمه

انا مظلوم حسین ، انا مظلوم حسین ، انا مظلوم حسین

رأست چو بینم ، یاد آن قد رعنا کنم

ای رهبرم قرآن بخوان ، تا که معنا کنم

رأس خاکستری ، دلبر خواهری ، دلبر خواهری 

انا عطشان حسین ، انا عطشان حسین ، انا عطشان حسین

 


+ نوشته شده توسط امیر در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 6:53 |

خصوصیات اقاپسرها و دختر خانم ها از 14 تا 28 سالگی

خصوصیات اقا پسرها
سن ۱۴ سالگي: تازه توي اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختي!)
سن ۱۵ سالگي: ياد مي گيرن كه توي خيابون به مردم نگاه كنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگي: توي اين سن اصولا“ راه نميرن ، تكنو مي زنن! ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن! ... با راكت تنيس هم گيتار مي زنن!
سن ۱۷ سالگي: يه كمي مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند مي خونن! (يادش به خير ، اون روزا كه تكنو نبود ، راك ن رول مي خوندن!)
سن ۱۸ سالگي: هر كي رو مي بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهاي داريوش مثل چسب دوقلو بهشون مي چسبه!
سن ۱۹ سالگي: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابي گوش ميدن!
سن ۲۰ سالگي: از همه شون رو دست مي خورن! ... ستار گوش ميدن كه نفهمن چي شده!
سن ۲۱ سالگي: زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن ۲۲ سالگي: نه! مي فهمن كه زندگي همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن!
سن ۲۳ سالگي: يكي رو پيدا مي كنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن ۲۴ سالگي: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگي: عشق سيخي چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن ۲۶ سالگي: اين يكي ديگه همونيه كه همه ء عمر مي خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگي: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگي: كاش قلم پام مي شكست و خواستگاري تو نميومدم!!!

خصوصيات دختر خانم ها 

سن ۱۴ سالگي: تا پارسال هر كي بهشون مي گفت: چطوري؟ مي گفتن: خوبم مرسي! حالا ميگن: مرسي خوبم!
سن ۱۵ سالگي: هر كي بهشون بگه سلام ، ميگن: عليك سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه كاري و رنگ آميزي و ...
سن ۱۶ سالگي: يعني يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم مي خوان خودكشي كنن! ... شوخي هم ندارن!
سن ۱۷ سالگي: نشستن و اشك مي ريزن! ... بهشون بي وفايي شده! ... (كوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگي: ديگه اصلا عشق بي عشق! ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي كنن!
سن ۱۹ سالگي: از بي توجهي يه نفر رنج مي برن! ... فكر مي كنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگي: نه ، نه! ... اون منو نمي خواست! ... آخرش منو يه كور و كچلي مي گيره! مي دونم!
سن ۲۱ سالگي: فقط ۲۷-۲۸ سالگي قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگي: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلكرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ كه چي نباشه!)
سن ۲۳ سالگي: همه ء خواستگارا رو رد مي كنن!
سن ۲۴ سالگي: زياد مهم نيست كه چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزايي كه نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگي: اااااااه! پس چرا ديگه هيچكي نمياد؟! ... هر كي مي خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگي: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگي: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگي: كاش قلم پات مي شكست و خواستگاري من نميومدي!!
+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 7:2 |

دانلود کلیپ موبایل شوخی زشت این آقا با خانومش(خنده دار)

دانلود با حجم ۳۰۰ KB براي موبايل فرمت 3gp

دانلود با حجم ۸۰۰ KB براي مديا پلير فرمت WMV

پسورد : www.3eke.blogspot.com

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 6:52 |

چرا مردان متاهل ، مردان مجرد را از ازدواج نهی می کنند؟

بارها شنیدیم از اطرافیان خود هنگامی که در یک جمع نشستیم در آن جمع اگر پسری در مورد ازدواج کردن صحبتی به میان بیاورد اکثر مردان متاهل در آن جمع می گویند یه موقع خیلی عذر می خوام خر نشی بری زن بگیری یا اینکه بارها به این و آن میگویند عجب اشتباهی کردم زن گرفتم امروز تصمیم دارم در این مقاله به دلایل این مسئله بپردازم .

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 6:48 |

دوروصته که بی ثوادم ولی دل که دارم !!!

ولم کونید خدا وکیلی !!! هر چی مینویسیم حی می یانند میگن اشطباه نوشتی !!! اخه شما چی کار به نوشتن ن دارید !!!

هی هر روز سد( 100) نفر می یاند حی به نوشطه های من گیر میدنند !!!

اصلن من دوصت دارم همه را قلط بنویسم !!!

یه پست دادیم توش 100 تا کلمه  400 تا غلط گرفتند !!! خوب همین کارا را می کیند که من چار سال دیگه که بزرگ شدم اقدی می شم .

اگه راست می گین این بار بیاید قلط املاعی بگیریند !!!

 

یه کی نیست به هشون بگه مگه من با حاطون شوخی دارم ؟

 

خوب هتمن یه مشکل فنی پیش اومده که اشطباح نوشتم !!!

 

به اشتباه های قلمم گیر ندین دیگه !!

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 7:55 |

در زمان های قدیم وقتی شاه تیر اندازی میکرد . پسره دختر بازی میکرد . اون یکی کفتر بازی میکرد . دختره با دل پسره بازی میکرد . عدد 5868199-666 دختر ها را ضایع میکرد  

یه روزی یه دختر پسری بد جوری عاشقهم بودند یه جورایی در حد تیم ملییکم بیشتر !!! که حتی حاظر بودنند جونشونا برا هم دیگه بدنند .

پسره روش نمیشده بیاد خواستگاری دختره چون از بابا دختره مثل سگ می ترسیده !!!!

خلاصه پسره انقدر خر بازی در می یاره و لفطش میده که دختره به خواطر کار باباش میره خارج و یه دو سه سالی فقط با هم اس ام اس بازی می کردنند .

تا این که انقدر دختره موخ باباشا می خوره و قور قور میکنه که باباش میفرستدش ایران .

یه یک ماهی هم الاف و آواره خیابونا بوده و دونبال پسره میگشته تا اینکه دیگه پولش تموم میشه و مجبور میشه که شبها زیر پل ها یا تو پارکا توی کارتن بستنی بخوابه و خلاصه با کلی بد بختی پسره را پیدا می کنه !!!

با هم تو همون پارکی که دختره شبها تو کارتون بستنی می خوابیده قرار می زارند .

دختره میره سر قرار ولی می بینه که پسره نیستش یه 2_3 ساعتی علاف می شینه تا پسره بیاد ولی پسره نمی یاد !!!

دختره میره در خونه پسره و از نه نه پسره سراقشا می گیره مامانش هم میگه همین حالا راه افتاده دختره دوباره میره پارک و می بینه پسره نیست !!! یکم صبر می کنه و دوباره میره در خونه پسره و نه نش میگه که اومد و رفت !!!

دختره بر میگرده پارک و دوباره صبر می کنه و حی صبر می کنه صبر میکنه !!! هرچی صبر مکنه پسره نمی یاد یه یاد داشت برا پسره می زاره و می ره در خونه پسره !!!

این قضیه حدود 100دفعه تکرار میشه تا دیگه معمور های پارک به دختره و پسره شک میکنند و زنگ میزنند اماکن !!!

اماکن مییاد و دختره میگره دختره و میزنه زیر گریه و همون جا شروع میکنه مو هاشا کندن و گریه زاری کردن !!!

جالب اینجاست که پسره هم همین طور بوده و داشته همین کار را تکرار می کرده وقتی برای آخرین بار می یاد پارک از دور وقتی می بینه پلیس به دختره گیر داده می ترسه و فرار می کنه . وقتی که داشته فرار می کرده یه ماشین میزنه بهش !!! (( البطه زیاد چیزیش نمیشه یکم حالش بد میشه که می برندش سرد خونه و از اون ور هم بهشت معصومه ))

 

نکته اخلاقی : اگه کسی یا دوست داری تا دیر نشده برو دنبالش !!! شاید که شد و یه 4 تا اس ام اس هم خرج تو شد !!!!
+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 7:48 |